تبليغاتX
کـافــه ســکوتــــــ
کـافــه ســکوتــــــ

تو میدمی و آفتاب میشود

یافتم روشندلی از گریه های نیمشب
خاطری چون صبح دارم از صفای نیمشب
شاهد معنی که دل سر گشته از سودای اوست
جلوه بر من کرد در خلوت سرای نیمشب
در دل شب دامن دولت به دست آمد مرا
 گنج گوهر یافتم از گریه های نیمشب
دیگرم الفت به خورشید جهان افروز نیست
تا دل درد آشنا شد آشنای نیمشب
نیمشب با شاهد گلبن درآمیزد نسیم
 بوی آغوش تو اید از هوای نیمشب
نیست حالی در دل شاعر خیال انگیز تر
 از سکوت خلوت اندیشه زای نیمشب
با امید وصل از درد جدایی بک نیست
کاروان صبح اید از قفای نیمشب
همچو گل امشب از پای تا سر گوش باش
 تا سرایم قصه ای از ماجرای نیمشب

رهی معیری

نوشته شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391ساعت 2:4 توسط ســکوتــــــ|


 دونيا راشه مانه آدم رادوار
هيچکی پاسختا نکود اروزيگار

بآمو هرکس بشو خوخانه بنا
حاج حاجي ببوسته خولانه بنا

خوچوما گرده کوده آلوچه ر
بشو ، اما بنا باغا کوچه ر

دوسه روزي هي ويرشته هي بکفت
خاکابوسته بادامرا راد کفت

بشونه نام بنا نه م کي نيشانه
اوجيگائي کي عرب ني بيگانه

هيچکي ر ديل نوسوجانه روزيگار
تراقوربان ، تي هوا کارا بدار

عمر امي شين يخه دونيا آفتاب
ذره ذره کرا بوستاندره آب
برگردان فارسي
دنيا چون راهگذر است و آدمي رهگذرش ،
هيچکس در این روزگار پاسخت نکرده است

هر کس که به دنيا آمد خانه اش را گذاشت و رفت
همانند پرستويي که لانه اش را گذاشته باشد

براي گوجه درختي چشمانش خيره بود
اما رفت و باغ را براي کوچه گذاشت .

دوسه روزي افتان و خيزان زندگي کرد
و آخرخاك شد و به همراه باد راهي شد .

رفت و نه نامي نه نشاني از خود گذاشت ،
رفت به جائي که عرب ني بيندازد

روزگار براي هيچکسي دل نسوزانده است
قربانت گردم هواي خودت را داشته باش

عمر مانند يخ است و دنيا آفتاب ،
يخي که ذره ذره در حال آب شدن است .

شیون فومنی


نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 23:15 توسط ســکوتــــــ|


دیگر سرمای تنم را یک فنجان چای تازه دم کافی نیست...

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 1:4 توسط ســکوتــــــ|


چه لحظه ی وصف ناپذیری است وقتی که دلت میخواهد تا بنویسی ولی نمیتوانی...!

شاید به دنبال موضوعی میگردی...؟!

شاید هم به دنبال دانش آن موضوع...؟!

شاید میخواهی از اجتماعی بنویسی که همه و همه در آن زندگی میکنند و هر یک بهتر از تو میدانند که معنی اجتماع یعنی چه!

اجتماعی که تفکر ها در آن راکد شده و شروع به گندیدن کرده...!

ولی نقطه ی امیدی هم هست

آنجا که در این اجتماع مرداب گونه گلهای مرداب زیبایی نیز قابل شکفتن اند...

لحظه ی سختی است وقتی که ذهنت آشفته است...

برای همین نمیدانی از چه بنویسی .

چه لحظه ی وصف ناپذیری است وقتی که دلت میخواهد تا بنویسی ولی نمیتوانی...!

نوشته شده در جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 0:55 توسط ســکوتــــــ|


روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دستِ زیبایی را خواهد گرفت.
روزی که کمترین سرود
بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری‌ست.
روزی که دیگر درهای خانه‌شان را نمی‌بندند
قفل
افسانه‌یی‌ست
و قلب
برای زندگی بس است.
روزی که معنای هر سخن دوست‌داشتن است
تا تو به خاطرِ آخرین حرف دنبالِ سخن نگردی.
روزی که آهنگِ هر حرف، زندگی‌ست
تا من به خاطرِ آخرین شعر رنجِ جُست‌وجوی قافیه نبرم.
روزی که هر لب ترانه‌یی‌ست
تا کمترین سرود، بوسه باشد.
روزی که تو بیایی، برای همیشه بیایی
و مهربانی با زیبایی یکسان شود.
روزی که ما دوباره برای کبوترهایمان دانه بریزیم...
و من آن روز را انتظار می‌کشم
حتی روزی
که دیگر
نباشم.



نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 2:23 توسط ســکوتــــــ|


با تو دیشب تا کجا رفتم
 تا خدا وانسوی صحرای خدا رفتم
من نمی گویم ملایک بال در بالم شنا کردند
من نمی گویم که باران طلا آمد
 لیک ای عطر سبز
سایه پرورده
ای پری که باد می بردت
از چمنزار حریر پر گل پرده
تا حریم سایه های سبز
تا بهار سبزه های عطر
تا دیاری که غریبیهاش می آمد به چشم آشنا ، رفتم
پا به پای تو که می بردی مرا با خویش
همچنان کز خویش و بی خویشی
در رکاب تو که می رفتی
هم عنان با نور
در مجلل هودج سر و سرود و هوش و حیرانی
سوی اقصامرزهای دور
تو قصیل اسب بی آرام من ، تو چتر طاووس نر مستم
تو گرامیتر تعلق ، زمردین زنجیر زهر مهربان من
پا به پای تو
تا تجرد تا رها رفتم
 غرفه های خاطرم پر چشمک نور و نوازشها
موجساران زیر پایم رامتر پل بود
شکرها بود و شکایتها
رازها بود و تأمل بود
با همه سنگینی بودن
و سبکبالی بخشودن
تا ترازویی که یک سال بود در آفاق عدل او
 عزت و عزل و عزا رفتم
چند و چونها در دلم مردند
که به سوی بی چرا رفتم
شکر پر اشکم نثارت باد
خانه ات آباد ای ویرانی سبز عزیز من
ای زبرجد گون نگین ، خاتمت بازیچه ی هر باد
تا کجا بردی مرا دیشب
با تو دیشب تا کجا رفتم
نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:49 توسط ســکوتــــــ|


دستهی کاغذ
بر میز
در نخستین نگاه ِ آفتاب.


کتابی مبهم و
سیگاری خاکسترشده کنار ِ فنجان ِ چای از یادرفته.


بحثی ممنوع
در ذهن.

نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت 16:38 توسط ســکوتــــــ|


نگاه مرد مسافر به روی زمین افتاد:
«چه سیب‌های قشنگی!
حیات نشئه تنهایی است.»
و میزبان پرسید:
قشنگ یعنی چه؟
_قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمی‌یک سیب می‌کند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگی‌ها برد،
مرا رساند به امکان یک پرنده شدن.
_ و نوش‌داروی اندوه؟
_ صدای خالص اکسیر می‌دهد این نوش.

و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چای می‌خوردند.

_ چرا گرفته دلت، مثل آنکه تنهایی.
_ چقدر هم تنها!
_ خیال می‌کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ‌ها هستی.
_ دچار یعنی
عاشق.
_ و فکر کن که چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد
_ چه فکر نازک غمناکی!
_ و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است.
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست.
_ خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست.
_ نه، وصل ممکن نیست،
همیشه فاصله‌ای هست.
اگرچه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله‌ای هست.
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست.
و عشق
صدای فاصله‌هاست.
صدای فاصله‌هایی که
_ غرق ابهامند.
_ نه،
صدای فاصله‌هایی که مثل نقره تمیزند.
و با شنیدن یک هیچ می‌شوند کدر.
همیشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانیه‌هاست.
و او ثانیه‌ها می‌روند آن طرف روز .
و او ثانیه‌ها روی نور می‌خوابند.
و او و ثانیه‌ها بهترین کتاب جهان را.
به آب می‌بخشند.
و خوب می‌دانند
که هیچ ماهی هرگز.
هزار و یک گره رودخانه را نگشود.
و نیمه شب‌ها، با زورق قدیمی‌اشراق
در آب‌های هدایت روانه می‌گردند.
و تا تجلی اعجاب پیش می‌رانند.

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:22 توسط ســکوتــــــ|


خلاصه بهاری دیگر
بی حضور تو
از راه می رسد،...

و آن چه که زیبا نیست زندگی نیست
روزگار است،

گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم،
سقفی دارد شادکامی
کف ناکامی ناپدید است.

هر رودخانه ای به دریاچه ی خود فرو می ریزد
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود
نمی شود آب را تا کرد و به رودخانه ی دیگری ریخت
به رود بودن خود شادمان می توان بود.

بهار، بهار است، و بر سر سبز کردن شاخه ها نیست
برف، برف است، هوای شکستن شاخه های درخت را ندارد
برگ را، به تمنا، نمی شود از ریزش باز داشت
با فصل های سال همسفر شو،
سقفی دارد بهار
کف یخبندان ها ناپدید است.

دستی برای نوازش و
زانویی برای رسیدن اگر مانده است
با خود مهربان باش،
اگرچه تو نیز دروغی می گویی گاهی مثل من
دروغت را چون قندی در دهان گسم آب می کنم
با خود مهربان باش.

نبودم اگر نبودی،
دروغ تو را
خار تشنه ی کاکتوسی می بینم
که پرندگان مهیب را دور می کند
به پرنده ی کوچک پناه می دهد،
سقف دارد راستی
کف ناراستی ناپدید است،

ای ماه شقه شقه صبور باش!
چه ها که ندیده ئی
چه ها که نخواهی شنید
ما التیام زخم های تو را بر سینه ی مجروحت باز می شناسیم
ماه لکه لکه!
مثل حبابی بر دریا بدرخش و
با آسمان خالی خود شادمان باش،
جشنواره ی آب است زندگی
چراغانی رودها که به دریاها می رسند
زخم خورده ی بادها، زورق ها، صخره ها
سقفی دارد روشنی
کرانه ی تاریکی ناپدید است.

اندیشه مکن که بهار است و تو نرگس و سوسن نیستی
به حسرت زنده رود زنده نمی شود رود،
خاکت را زیر و رو کن
ریشه و آبی مباد که نمانده باشد،
سقفی دارد زندگی
کف نیستی ناپدید است،
به رنگ و بوی تو خود شادمان می توان بود،
گل نیلوفر مردابه ی این جهانیم
و به نیلوفر بودن خود شادمانیم

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 1:41 توسط ســکوتــــــ|


هیچ وقت

هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد

امشب دلی کشیدم

شبیه نیمه سیبی

که به خاطر لرزش دستانم

در زیر آواری از رنگ ها

نا پدید ماند

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم بهمن 1390ساعت 0:55 توسط ســکوتــــــ|



مطالب پيشين
» ماجرای نیم شب
» دونيا راشه مانه
» ...
» گل مرداب
» افق روشن
» سبز
» طبیعت بی جان
» مسافر
» گل نیلوفر
» آوار رنگ

Design By : Pars Skin